کافه جفنگ: هیولا! هیولا!

جرج: میدونی، پیش از اینا مملکت خوبی داشتیم، نمیدونم چه بلایی سرمون اومد
بیلی: راستش همه ترسو شدن رفیق، اینجوریاس… دیگه آدمایی مثل ما رو حتی تو هتل‌های درجه دو هم راه نمیدن… میترسن یه وقت بلایی چیزی سرشون بیاریم. همه ترسو شده‌ان مرد!
جرج: درسته، ولی اونا از خود تو نمیترسن، اونا از چیزی میترسن که ازت می‌بینن
بیلی: ای بابا، چیزی که از ما می‌بینن یه مشت آدم آس و پاسه که باس موهاشونو کوتاه کنن!
جرج: نه، نشد… چیزی که از تو به چشمشون میاد، آزادیه!
بیلی: ای بابا، مگه آزادی چه ایرادی داره مرد؟ همه که کشته مرده‌ی آزادی‌اند!
جرج: آره، راس میگی، همه هواخواه آزادی‌اند… اینجوریاس. ولی حرف زدن از آزادی یه چیزه و، آزاد زندگی کردن یه چیز دیگه…این دو تا با هم توفیر می‌کنن. میدونی، خیلی سخته وقتی داری توی بازار زندگی خرید و فروش میشی، آزاد هم باشی. فقط حواست باشه هیچ‌وقت به هیشکی نگی آزاد نیست، چون اون وقت، کار و زندگیش رو میذاره زمین و می‌افته دنبالت بزنه ناکارت کنه تا بهت ثابت بشه به اندازۀ کافی آزادی داره… ملت انقدر مدام از آزادی‌های فردی برات میگن که دهنشون کف می‌کنه، اما وقتی یه فرد آزاد می‌بینن، ترس همۀ وجودشون رو پر می‌کنه!
بیلی: خب، این جماعت با دیدن یه آدم آزاد پا به فرار نمیذارن که!
جرج: نه رفیق. این جماعت وقتی از یه چیزی بترسن، خطرناک میشن…

(بخشی از گفتگوی جرج و بیلی، در صحنه‌ای دراماتیک از فیلم به یاد ماندنی ”ایزی رایدر“-1969) ⁄

ادامه نوشته »